دختران دژ کوهستانی
خاطرات مفت یه گله عجیب غریب
» بازی با مرگ شنبه نهم مرداد 1389 19:36
خوب خوب خوب موقع انتخاب رشته است.رتبه ها همين روزا مياد و دلاورا سخت مشغولن و دارن حسابي همه جوانب كارو ميسنجن كه خدايي نكرده زبونم چيز يه دفه غافلگير نشن.به عنوان مثال يكي از دلاورا الان گذاشته رفته سوريه اون يكي هم به زودي ميره مكه يكي ديگه هم انقدر سرش شلوغ شده كه ديگه يادش رفته اصن بايد انتخاب رشته هم بكنه اون دوتا دلاور ديگه هم كه صب تا شب تو نت مگس كيش ميكنن و به دل خوش خودشون هر هر مي خندن واقعا جالبه كه 12سال تند و تند از هر جناحي كه ميشه حمله كني اونوقت سر بزنگاه به قلب سپاه كه رسيدي ندوني حالا از چپ حمله كني يا راست.يا اصن از بالا! واينكه نگران هر قدمي كه جلو ميذاري باشي كه نكنه اشتباه باشه و مسيرو به كلي عوض كنه و... بگذريم يه دلاور هميشه راه درست رخنه كردنو پيدا ميكنه. خوب از چه بود و چه شد و چه ميشه هاي دژ ديگه كم كم بايد خدافظي كنيم.دلتونو صابون نزنيد اين اصلا پست آخر دژ نيست.قطعا اوني كه قراره دژو ببنده من نيستم.اين پستم گذاشتم اولن محض رضاي خدا دومن روي اشرار كم سومن حالتون گرفته شه اين يكي طنز نيست كوتاهم هست چهارمن تا جوابا نيومده و حال عادي داريم دستي به سر روي اينجا كشيده باشيم پنجمن پست آخر بمونه واسه بهاره...
نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |

» ما زنده ایم!هنوز شنبه سوم بهمن 1388 9:42
سلام سلام سلام به همه

از اون لحاظ که چندین  ماهه که آپ نکردیم و ازون نظر که این پست پایینی ترکید از بس که کامنتاش زیاد شد و هیشکیم تلاش نمیکنه یه حالی به این وبلاگ در مونده منزوی بده که تراکم کامنتیتیشش بیاد پایین گفتیم  که بیایم بالا خره

خواهش میکنم الان میتونید گاواتونو بکشید

خوب در باب تولد خانم صمدی(جاتون خالی)و اعمال خبیثانه اژدهای بد دهن سگی(بازم)و احوال کنکوری بودن و اومدن بهاره به این دیار باقی که درخواست شده بود باشه واسه یه وقت دیگه صحبت میکنیم پس حالا می پردازیم به مقوله اومدن بهاره(به بهاره:دی)

بالا خره این چرخ زمونه گشت وگشت تا این بهاره خانوم مال تصمیم گرفت یه سری به این دلاورای دوست داشتنی بزنه اصن به خاطر همینم بود که شاعر سرود:یالا بیاپیشم یالا...

طبق اخبار واصله وزیر جنگ صبح روز ۲۲ بهمنت ماه سال۱۳۸۸ ه.ش.راس ساعت ۱۰ صبح جلو درب منزل عطیه خانومینا خواهد بود

ما از شنیدن این خبر شور انگیز و خوش قولی و دقت نظز بهاره خانوم بسیار خرسند گشته ایم و از آنجا که بهاره خانوم را بسیار خوب میشناسیمشان مطمین می باشیم که اگر معاینه فنی ماشینشان هم درست نشود و مامانشان هم بروند مسافرت و مهمان اراکی هم برایشان باید  و برف هم که جاده ها را ببندد و هر اتفاق دیگریب هم می خواهد بیافتد  بهاره خانوم روی حرفشان وای میسسن و و کلا سرشان برود حرفشان نمیرود به هر طریق ممکن و غیر ممکنی هم که شده خودشونو به مر دلاورا میرسونن.

هیییییییییییییییی کاش این عطیه خانومم یک صدم بهاره خانوم معرفت داشت اون وقت به جای اینکه من هر روز بیام اینجا فحش بخورم که چرا وبلاگ آپ نمیشه نصفشو می خوردم با سالاد و نصف بیشترشو میدادم عطیه  نوش جان کنه

 راستی دلاورا جدیدا یه جسم جالبی تو کارگاه کامپیوتر کشف کردن که اسمش کامپیوتره  که این کامپیوتر خیلی قابلیتای ریادی داره چون توش میشه فایلای مه دبرای شریف دژ رو باز کرد با آرامش کامل و از افکار و اعمال خبیثانه شون آگاه شد.میشه با این کامپیوتر یه سازمان جاسوسی باز کنیم تو دژ .خودمم میشم سردستش  چون فقط خودم میدونم چجوری میشه به فایلا ذسترسی پیدا کرد به هیشکیم نمیگم دلتون سوز

خوب دیگه بستونه از امروز به بعدم همه میتونن  بین به بهاره بگن آپ کن آپ کن

پ.ن.۱.من دیفمو۲۰ شدم تازه چنتا ۲۰ دیگه هم دارم این پستم یه قسمتش شیرینی همونه خودم میدونستم  هیشکی چش نداره ۲۰ مو ببینه گفتم یه صدقه وبلاگی داده باشم

پ.ن.۲. هفت  بهمن تولدمه یادتون بره بم تبریک بگید میکشمتون

پ.ن.۳. سر گذاشتن این پست  با عطیه جریانات داشتیم قرار بود عطیه بیاد وبلاگو یه کاری بکنه کهخ دیر شد و عطیه دبه ر اورد و کشید به تفریح بعد درست یه رب مونده به تفریح که  داشتیم سر همون کاری که عطیه انجامش نداده می جنگیدیم برق رفت ئ کلی مستفیذ شدیم.بعدم من قهر کردم و گفتم که اصن آپ نمی کنم . این حرف از دهنم در نیومده بود که برق اومد و به این نتیجه رسیدیم که این یه تهدید از بالاست اونم تا این حد مستقیم وباید که آپ کنم.

نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |

» چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 16:13

يه آپ خيلي بي محتوا...

 

اول سلام به همگي. اين آپ واسه اينه كه بعضيا رو خيال بر نداره و فكر نكنن كه ميتونن ميخ و تخته بيارن اينجا رو تخته كنن... بعدم واسه اينه كه بعضيا خجالت بكشن كه بابا بازم من!

امروز شهريور 88ه  و همه جام امن و امانه... البته اينا به ما هيچ ربطي نداره چون زير 18 ساليم! الان تقريبا 2 ماهه كه من فاز جديد دلاوري رو شروع كردم! حس بسيار عجيبي دارم... حس آدمي رو دارم كه تا سال ديگه عمرا نميرسه درساشو تموم كنه...

توضيح اينكه فاز جديد فاز كنكوره!

فاز جديد خيلي فاز ميده. خيلي خيلي فاز ميده. سرعت پيشروي كتابا در حد برقه و همه چيز خيلي راحته و اصولا اكثر اوقات سخت ترين كار اينه كه آدم نتونه يه سوالو حل كنه(برعكس فاز قبلي!)اما يه اشكالم داره كه وقتي كمد كتابام، يعني كتابايي كه تو اين 2 ماه واسه فاز جديد خريدم رو نگاه ميكنم هول ورم ميداره كه اين همه كتابو كي ميخونه؟ تازه اصلا واسه چي؟؟؟ حجم كتابا به بي نهايت ميل ميكنه و وقتي كه بايد براشون بذارم... چون سرعت خوندن هم به برق يا همون بي نهاست ميل ميكنه خوب حدسش كار سختيه!!!حسابشم نميتونم بكنم!ضمن اينكه من هنوز تو فصل حد صفر تقسيم بر صفرم و به بينهايت تقسيم بر بي نهايت نرسيدم و لطف كنيد نپرسيد!!!(دو نخته دي!)

ياد فاز قبلي دلاوري مي افتم كه حجم مطالب خوندني بي نهايت بود و سرعت ثابت. هر كس هم به اندازه كرمش ميخوند!!!(لااقل واسه ما كه اينجوري بود!) و بعد ياد فاز قبل تر ترش مي افتم كه حجم مطالب در حدي بود كه صبحا تو سرويس هر چي بود مي خوندم و مي نوشتم و...

(دو نخته دي!) و بعد به فاز جديد نگاه ميكنم!!!

همين جوري يه روز از روزاي اين 2 ماه دلاوري داشتم تو كامپيوترم مي گشتم كه يه چيزي پيدا كردم و اصلشو كه نميشه! ولي عكسشو ميذارم اينجا تا فيض ببريد...

توضيح اينكه اينجا دلاور خونست!(يعني دژه!) و اونم كه اون جلو وايستاده فكر كنم نيكا باشه!(مطمئن نيستم. آخه مموريم خيلي ضعيف شده. بايد ارتقاش بدم!!!)و اون كه پشت كامپيوتر نشسته تويي!!!(آخ نه ببخشيد شماييد)

هه هه. حالا حدس بزنيد من اينو از كجا آوردم؟؟ هه هه نميگم! معلومه ديگه دزديدمش. ديگه كي و چجوريشو شما حدس بزنيد. البته اون موقع كه داشتم مي دزديدمش اصلا فكر نميكردم 2 سال و 2 ماه بعدش بيام ازينجا بذارمش اينجا!(آرايه ي تكرار. اينجاي اول بر ميگرده به جايي كه منم و اينجاي دوم بر ميگره به وبلاگ!)

دژ!!!: براي هميشه از شر همچين لغتي خلاص شدم. ولي الان دچار روزمرگي و افسردگي ميشم و مجبورم اعمال شنيعي رو مرتكب بشم كه بعضيا بعضياشو ميدونن و بعضياشو هيچكي نميدونه. اما چون بچه اينجا رفت و آمد داره از بيانشون معذورم!

آخر: به همه اونايي كه رتبه هاي خوب آوردن تبريك عرض مينمايم! راستي بهتون گفتم يكي از دوستام طلا شد؟ خوشا به سعادتش. ما كه شانسشو نداشتيم... راستيييييييييييييييييي... بهتون گفتم يكي از دوستام رتبه 1 شد؟ خوشا به سعادتش... يعني ممكنه يه روزي اين نصيب يكي از دلاوراي دژ(يا 2 تا! ديگه بيشتر جا نداريم، شرمنده!) هم بشه؟؟؟(البته من تا حالا نشنيدم كه 2 تا دوست رتبه 1 بشن و بنابراين منم نميشم!!!)

اينم از اينم...

و اما ديپلم! بلاخره موفق شدم ديپلمم رو بگيرم. باورتون ميشه؟ حالا ديگه من يه ديپلمه ام!(يه ديپلمه ي آس و پاس، دنبال نون يه كاسه ماس، دنبال نون يه كاسه ماس!)و تحصيل كرده محسوب ميشم! ايشالا بقيه تونم يه روز به اين كقام نائل بيايد. البته كار سختيه و توانايي خوانندگان هيچ كدوم در اين حد نيست... افسوس...(ببينيد كارمون به كجا رسيده كه از ديپلم گرفتن ذوق ميكنيم!!!) واسه ديپلم هم ما با اي حاكم اعظم ماجرايي داشتيم. اول كه به مدت 1 ماه ما هر روز زنگ ميزديم پس چي شد؟ ميگفتن برو فردا زنگ بزن!!!خدا رو شكر مسير دور بود. وگرنه همه اين زنگ زدنا به مراجعه تبديل ميشد!!! البته آخر موفق شديم!

درود بر وزير جنگ...

حالا يك دوسه... حملــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...

كسي كه دلش واسه من تنگ نميشه. ولي باشه خيالي نيست... من ولي دلم تنگ ميشه. الان خيلي دلم واسه اژدهاي بد دهن سگي و حاكم اعظم و مخصوصا نماينده حاكم اعظم كه ظرف يك سال روزي 3 مرتبه ميرفتيم بالاي ميزش و ميزديم تو سر خودمون تنگ شده!!!

پايانشم ويژه ماه رمضان مينويسم:

پروردگارا عمر دولت حاكم اعظم را افزايش بفرما...

الهي امين...

پروردگارا همه دلاوران را شفاي عاجل عنايت بفرما...

الهي امين

پروردگارا اژدهاي بد دهن سگي را عمر طولاني بفرما...

الهي امين...

پروردگارا دفاع و جنگ ما را مقدس بفرما...

الهي امين...

پروردگارا جهان اسلام را از شر حاكم اعظم و الگويشان نجات بفرما...

الهي امين...

 

پ.ن:پريروزا به عطيه گفتم من الان اونقدر حرف دارم كه اگه حاكم اعظمو ببينم هم ميتونم يك ساعت باهاش حرف بزنم! باور نكرد. حالا ببينيد. هنوز هم كلي حرف مونده!

فعلا...

 

نوشته شده توسط بهاره | موضوع: | لينک ثابت |

» بازی بازی ها ها ها! چهارشنبه هفتم مرداد 1388 14:42
سلام سلام سلام به همگی دلاورا!!!!!!!!!!!

هااااااااااااااااااااااااا ها ها، سولپرایز شدید؟ باورتون نمیشه یکی اینجا یه پست بذاره؟ از حال من اگه میپرسی ملالی نیست جز دوری شماها!

غرض(درست نوشتم؟ یا با ق ه؟) از مزاحمت من اینجا دچار افسردگی شدید شدم! بهاره خسته، بهاره تنها... اوهو اوهو اوهو(ها!)

بهاره بیچاره...

و البته خیلی هم خوش میگذره! به کسی چه؟ منتها هنوز نفهمیدم اینجا باید برم با کی بجنگم و این فشار زیادی بهم وارد میکنه! آخه نمیشه که آدم وزیر جنگ باشه و هیچ دشمنی نداشته باشه!

و خوب به هر حال... راستش یه نفری(یعنی کی میتونه باشه؟) که اسمش هم اتفاقا پگاهه، و از بیوگرافیش این که قرار بود امسال بره دژ ولی حالا دیگه نمیخواد بره و همین دیگه منو دعوت کرده بازی وبلاگی! منم میخوام بازی کنم!

طی طریق بازی بنده مکلف میباشم سوالای زیرو جواب بدم:

۱-بدترین سوتی که دادی چیه؟وقت یکی میگه بدترین سوتی یه عالمه سوتی های هولناک میاد جلو چشم ویراژ میده. و کلا مجال فکر کردن به چیزای دیگه رو نمیده! سوتی هم که از حد گذشت به دلایل اخلاقی یا مخصوصا امنیتی نمیشه گفت دیگه!اصلا من از سوتی نوشتن خوشم نمیاد! اه!

۲-الان عزیز ترین چیزی که پیشته چیه؟حتما فکر میکنید میگم لب تاپم؟ هه هه ولی سخت در اشتباهید. چون روز دوم که اومدیم خونه جدیدمون من لب تابو در آوردم تا برم نت، یه پریز تلفن پیدا کردم و ۲ شاخه رو کردم توش و بعد به محض اینکه از اونور زدم تو لبتاپ منفجر شد و پرت شد بیرون! دورش هم سیاه شد! تازه فهمیدم احمقا ۲۲۰ ولت بوده روش عکس تلفن زدن!!! لب تاپ مودم سوخته که دیگه به درد نمیخوره، الانم افسرده ام هیچ چیز با ارزشی این حوالی نمیبینم!

۳- اتفاقی که الان دوست نداری بیفته؟ اجازه دارم حرف سیاسی بزنم؟ نه نمیگم به قول مهسا خانوم: دلاور، دلاور، از همه کله پا تر! دیگه مگه اتفاقی مونده که نیافتاده باشه و نخوام بشه؟ فقط مونده زلزله بیاد همه بریم زیر خاک که میتونم همینو به عنوان اتفاقی که میخوام نیافته بگم!

۳ تا سوال بعدو چون دلم نمیخواد جواب نمیدم. حالا سوالای خود پگاه:

۱- چه ساعتی از شبانه روز را بیشتر دوست داری؟چرا؟ بستگی داره خوب. وقتی مدرسه میرفتم ساعت ۳ که برمیگشتیم خونه خیلی حال میداد!به خصوص که یه چیزی میخوردیم، یه کم تو نت میگشتیم، بعد خسته میشدیم میرفتیم میخوابیدیم! ولی الان که تعطیلم ساعت ۶:۳۰ تا ۱۰ صبحو خیلی دوست دارم. چون سالها آرزو به دل مونده بودم بتونم این ساعتو بخوابم و الان میخوابم خیلی کیف میده!

۲-آیا موافقی مشکی رنگه عشقه؟اگه آره یا نه با دلیل؟نه فکر نمیکنم! اصلا این قرتی بازیا چیه؟سفید رنگ عشقه چون گوشیم سفیده!!!(دلیل ازین محکم تر؟؟؟ اگه فهمیدی ربطشو جایزه داری!دو نخطه دی)

۳-روزانه چقدر به خدا فکر میکنی؟  شنیدم در دین مبین اسلام کسب علم خودش عبادته! خوب من به جز وقتایی که خوابم یا دارم درس میخونم و یا نگرانم که درسم دیرش نشه! یعنی یه جورایی بهش(و خوب به خدا دیگه!) دارم فکر میکنم! بقیه اوقاتم چون الان خیلی داغه آدم به رابطه خدا و نظام مقدس و "درکه و حومه"!!! و اینا داره همش فکر میکنه!!! میشه خیلی! گاهی شبا خوابشم میبینم!

تموم شد! هوررررررررررررررررررررررررررا! موفق شدم همه سوالا رو بپیچونم!

حالا منم حق دارم ۳ تا سوال بپرسم! میپرسم:

۱- احمدی نژاد خوشتپ تره یا کروبی یا من؟

۲- رتبه اول کنکور ریاضی سال ۸۹ کی میشه؟(خوب معلومه دیگه بهاره!)

۳- هندوراس با کلاس تره یا ایران یا ونزوئلا؟

چون ۳ کلا عدد مقدسیه حالا میخوام ۳ نفرو دعوت کنم بازی...

اول زهره جوجه گرافیستو دعوت میکنم چون کلا به این قرتی بازیا علاقه داره!!!

آدرسش: http://jeghjegheh.blogfa.com

بعد بنفشه رو دعوت میکنم چون خیلی وقته تو وبلاگش هیچی ننوشته و کلا چون دیگه همشهریمونه! و بعدم چون دلم میخواد به کسی چه؟

آدرسش: http://www.bshzargar.blogfa.com

سوم هم دوست قدیمی نه زیاد قدیمیمان را دعوت میکنیم که خیلی وقت بود ازش خبری نبود و الان از حضورش توی وبلاگمون بسیار مسرور گشتیم!

آدرسش: http://www.sampadrobatic.blogfa.com

و دیگر هیچ... شاید که رستگار شویم...

 

نوشته شده توسط بهاره | موضوع: | لينک ثابت |

» پنجشنبه چهارم تیر 1388 18:55
بعد از سالها نقشه کشی و تلاش برای انقلاب توی این خراب شده که یه اژدهای بد دهن سگی داشت و یه حاکم اعظم و مشتی موجودات دیگه که این اطراف دور میزدن و البته تعدادی دلاور... بلاخره انقلابمون شکست خورد...

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی... آخه انقلابخیلی روش کار شده بود. به هر حال هر چی فکر میکنم دلیل شکست انقلابو نمیفهمم...

زیر بنا ها که قوی بود و دلاورا یکی از یکی یل تر...
اهداف که روشن و واضح بود و از جهادم که بچه ها کم نذاشتن...
دقت عملم که بالا بود و همه جوانب رو سنجیده بودیم...
پس چی باعث شد که انقلاب شکست بخوره؟


به توجه به اینکه اون خراب شده دقیقا بهتر از هر لقبی لقب ایران کوچک بهش میچسبه و کلا معلوم نیست اون تو کی چه غلطی میکنه... خوب عجیب همین شیوه رو ادامه دادیم...

طی بیانیه ای به کلیه واحد ها اعلام میکنم: لاورا، به هیچ وجه از مواضع خودتون کوتاه نیاید... مقاومت تا پای مرگ... از یه جناه دیگه حمله کنید که به امید خدا، همه این دفه موفق بیایم بیرون... اصلا خیالی نیست. اصلا بهتر... فکر کنید تیم زیستو، بدون نیکا و با نیکا تصور کنید... اینجا معلوم میشه که چقدر به بخت خودشون لگد زدن...
راستی دلاورا به حاکم اعظم سلام برسونید و همون نقشه ای که قبلا به نیکا خانوم ابلاغ کردم و اینجا با توجه به اینکه همه جا شنود میشه، نمیتونم بنویسم رو اجرا کنید، انشاالله به یاری خدا "فلا خوف علیکم و لا کم یحزنون"
در راستای وزیر جنگ یه لقب دیگه ای هم از اون دلاور که مدتهاست صداش در نمیاد و آپ که نمیکنه هیچ، یه کامنت ناقابل هم نمیذاره به من نسبت داده شد!!!
بهم گفت مثل پدر خوانده ام!!! آخجون چه لقبه توپی!

آهان! پیغام خصوصی: من اون کتابا رو نفهمیدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه همین و همین و همین... روزگار خوشی داشته باشید... آهان. یه شعرم دارم میگم، بقیه شو بعدا تو کامنتا تکمیل میکنم!!!!!!!!!!!!!!!

آهان... دلاور، دلاور بیا بجنگ، وزیر جنگ پروداگشن... بیاین همه بجنگیم، کیو بوف بنگ

آقایون، خانوما...


فعلا..........

دلاورای خوبی باشید.... بای...

 

 

نوشته شده توسط بهاره | موضوع: | لينک ثابت |

» جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 17:57
بله دوستان که به روی انور منور خودشون نمیارن یه حالی به وبلاگ بدن دوباره افتاد گردن من یا بهاره!!(ای نامردا یکم بهتون بر بخوره دیگه)

بگذریم من اومدم اینجا تا یه خبر غم انگیز رو به اطلاع دوستان و آشنایان برسونم .البته خود شخص مذکور قبلا به اطلاع رسونده ولی چون این  به اطلاع رسونده شده در هاله ای از ابهام به سر میبرد اندکی مبهم زدایی رو وظیفه خود دانستیم!

و اما خبر بد

هله ای دلاورا بدانید و آگاه باشید که وزیر جنگ از بس هی دلاوری کرد و هی مقاومت کرد داره منتقل میشه به یه دژ بزرگتر و با صفا تر !!

یعنی داره از پیشمون میره البته این پیشمون اصلا ربطی به وبلاگ نداره و صرفا به این معنیه که داره دبیرستان فرزانگان اراکو بدرود میگه واسه همیشه(خوش به سعادتش!)

وزیر محترم جنگ تبریک صمیمانه اهالی  دژ را به واسطه این خروج غرور آفرین پذیرا باشید

تو این دژی که الان داری میری که نه چون خودتم مهمون دولت موقتی ولی تو اون دژبزرگ بزرگه که خیلی خوشگله ما هم به زودی بهتون ملحق میشیم اگه خدا بخواد.

دلاور مسئولیتت خیلی زیاد شده ها باید هم با قوای پیشتاز هی تند تند حمله کنی هم وبلاگو زود به زود آپ کنی

ما هم با تمام نیرمون حمله میکنیم به امید پیروزی و سر بلندی تا ایشالا روزی با یه ارتش تازه نفس بهتون ملحق شیم

نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |

» اردو شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 19:22
سلام ما رفتیم اردو!!!(الان سورپرایز شدید دیگه؟)

رفتیم چادگان قول میدم تا حالا اسمشم نشنیدید.یه چیزی تومایه های سنجون خودمون.نه راستی نه راستی بهاره خانم گفتن سنجون خودمون بهتره مثل اینکه

از صبح علی الطلوع شوروع میکنیم

بخوابید

حالا بلند شید

صبح شده الان

ساعت5/30ما از خواب بیدار میشیم و کلی به در و دیوار فحش میدیم که چرا خواب موندیم.جلدی وسایلو هل میدیم توی کیف زیپشو به زور میبندیم بدو بدو میریم بیرون

بارون میاد اوووه....

شانس ماست دیگه این روزا هر وقت میخوایم بریم بیرون بارونم دلش واسمون تنگ میشه دنبالمون میاد (ببار بارون  ببار...اوه اوه اوه!!)

ما ساعت5.58میرسیم و بدو میریم تو اتوبوس خدا رو شکر ساعت 6رسیدیم آخه حاکم دیروز تاکید کردن که6.01برسید ما میریم جا میمونید.بگذریم عطیه خانم ساعت6.15خرامان به اتوبوس اندر میایند.میدونید که ما ساعت 6 حرکت کردیم پس ساعت7.10تصمیم میگیریم از اراک به در آییم

اردوکلا رو هم 14 ساعته که 11.30تاش به طی طریق مشغول میگردیم.البت همونشم به جا بود اردو جنبه علمی هم داشت فیلم گذاشتن جیگر قلوه اصل جنس "همیشه پای یک زن دز میان است"

بعد از اتمام فیلم و بحثی مهیج اندر باب "موقتش"دلاورا خسته میشن به خاطر همینم میرسن چادگان

شعار وزیر جنگ در این عملیات"قانون شکنی در حد اخراجی"شعار وزیر دفاع"دلاورا حاکموداشته باشید"

بالاخره وزیر دفاع سرکوب گشته استراتژی وزیر جنگ اجرا میگردد

آها اولشو یادم رفت گفتم بارون میاد یادته؟اها همونجا pussحالاplay

اینجا سرزمین چادگان توده ای زرد رنگ بر بلندای کوه دیده میشود گویی چندی از المپیادیای فرزانگان زیر پتوزرده به حفاظت از جان خود در برابر تگرگ اند.آی دستم اینا تگرگه یا قلوه سنگ؟.بچه ها به منم پتو بدید(خوب یه کم سخته جا شدن 6نفر زیر یه پتو مسافرتی!)

وزیر جنگ وزیر دفاع و دیگری را اول از همه بسیج میگرداند به فتح دره ای ژرف

وزیر دفاع مخالفت میکند مطابقمعمول مخالفت کارساز نمیباشد

وزیر جنگ به دره شوت میشود بعد از گذشت2دقیقه فریادی به گوش میرسد بلی اوحاکم است که دوستان را  از پراکنده شدن بیش از شعاع 10متری خود منع میکند

لبخند رضایت بر لبان وزرای جنگ و دفاع نقش بسته

این یه چشمه که هیچ باقی عملیات قانون شکنی نیز با موفقیت به اتمام میرسد

ما نیز این پیرئزی را به کلیه دلاورا تبریک میگویم

زنده باد دلاورا

خششششش تمام...

نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |

» گاج سبز! دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 16:14

خوب ملت... المپيادمون رو هم داديم... 4 روز سخت كه گذشت...

 

شايد بهتر باشه اسم المپياد رو از روي وبلاگ برداريم. چون ديگه خيلي ها و از جمله من المپيادي نيستيم. ولي چون ممكنه اگه اين كارو بكنم مورد ضرب و شتم بعضي از رفقاي شفيق قرار بگيرم اين كارو نميكنم...

بدين وسيله بعد از مرحله 2 مشغول انجام بسياري از وظايف انجام نداده خود در راستاي مدرسه شديم. از جمله امتحانات وافري كه به بعد مرحله 2 انداخته بوديم و خوب به هر حال...

امروز به طور همزمان 2 تا درس هولناكو بايد ميخونديم(ادبيات و ديني). ديشب به دلايل فني من تا شب بيرون حضور داشتم و شب يه نگاهي به اين همه كارايي كه بايد كرد انداختم و هول برم داشت. پس علاقه مند شدم كه بدونم دوستان و رفقاي شفيق الان چكار ميكنن؟ ساعت 20 دقيقه به 11 اس ام اسي به سمت عطيه خانوم و مهسا خانوم روانه ساختم مبني بر اينكه شما در چه حال ميباشيد؟

مهسا خانوم به گزارش رسوندن كه ادبياتو در عرض نيم ساعت خوندن و ميخوان ديني بخونن. ولي خيلي خوابشون مياد و البته دقت كنين ادبيات نصف كتاب ادبيات 3 رو امتحان داشتيم!

عطيه خانوم نيز در همين راستا به اطلاع رسوندن كه تازه نيت كردن و ميخوان نيم ساعت بعدش شروع كنن. بسيار خوشحال شدم از اينكه ديدم توي اون شرايط رقت بار تنها نيستم و عطيه خانوم و مهسا خانوم هم دارن پا به پاي من دلاوري ميكنن!

ساعتي چند درس خواندم. ساعت به سمت 12 ميگراييد و من هنوز هيچي نخوانده، انديشيديم كه با اين اوصاف بنده تا صبح نيز نميتوانم اين درس را تمام كنم و بنابراين نقشه خفن خود را ريختيم!‌كه بنا بر آن ابتدا با توجه به شفاهي بودن ديني و كتبي بودن ادبيات و به دليل حفظ آبرو ديني را بر ادبيات مقدم شمرديم و بنابراين ادبيات را سمبل فرموديم و به سرعت به ديني پرداختيم. البته همين سمبليسم ادبيات كه مشتمل بر رد كردن چند درس بدون خواندن و روخواني از روي لغات ساير دروس بود ساعتي چند به طول انجاميد.

بسيار اندوهناك گشته بودم. پس از سر ناچاري براي اطمينان از حضور مستمر همراهان و رفقاي شفيق اس ام اس ديگري به سوي ايشان روانه كردم. مهسا خانوم به گزارش رساندن كه با تمام قوا مشغول دلاوري ميباشند و عطيه خانوم نيز تازه درسي چند از ادبيات خوانده بودند و گويا به اين سادگي سر تسليم فرو نميآوردند و به دلاوري خود ادامه ميدادند(اينا رو از اين اس فهميدم:«man nemidunam chi kar konam!mikham sar bezaram be kuh o biabun az dase ina! Hala ta vaghti ke hosele dashtam adabiat mikhunam bad miram soraghe dini;-(. ما از مشاهده اين حالت و اين تلاش همگاني به شوق آمديم و به دوستان گفتيم: ادامه بدهيد كه امشب شما دلاوران حماسه اي را خواهيد آفريد. مهسا خانوم اعلام كردند تا پاي جان  ادامه خواهند داد! اما عطيه خانوم پرسيدند كه اسم عمليات چيه؟ به اطلاع گروه رسانديم كه اسم عمليات «دين و ادب»! و كلمه رمز هم گاج سبزه!مهسا خانوم گفتن:«پس مطوقه منم هنوز ديني هم تا نيم ساعت ديگه تموم ميشه بعدش بايد مهر درست كنم بخون واست خوبه فسفر داره!» عطيه خانوم هم بلاخره اعلام كردن كه تا پاي جان مقاومت مي كنند، دلاورانه! البته در اين حين مهسا خانوم به ضرورت وجود اسم شب هم اشاره كردن و اسم شبو گذاشتيم:«مجيديان غيبت نميكنه»كه در آن مجيديان همان معلم ديني ميباشد! پس مجددا به دلاوري مشقول شديم. چندي بعد عطيه خانوم پرسيدند كه: ميخواي تا كي بيدار بموني؟ تا كي ميتونم واست اس ام اس بفرستم؟ توضيح دادم تا هر وقت كه درس تموم شه! بعدش به طور طبيعي اگه اس بدي جواب نميدم! البته اينجا در حين عمليات سوتي بزرگي دادم كه عطيه خانوم كمك كردن و حل شد و ماجرا از اين قرار بود كه اگه جواب نميدادم پيغام برميگشت و ممكن بود بيافته دست دشمنا و اونوقت عمليات لو ميرفت و دست همه مون رو ميشد!

مدتي درس خوانديم دوباره صداي مهسا خانوم در آمد!(حالا من نصف شبي بيدار موندم درس بخونم، خوابم مياد! مگه ميذارن؟ بابا شما تمام بعد از ظهرو خواب بوديد، ولي به خدا من 20 ساعته بيدارم!!!)

گفتن: از وزير دفاع به دروغگو........................... تكرار ميكنم از وزير دفاع به دروغگو................دروغگو اگه صداي منو ميشنوي جواب بده

گفتم: خشششششششش... وزير دفاع به گوشم!چه خبر شده؟

وزير دفاع گفت: مرحله 1 عمليات توسط جناح راستبا موفقيت به پايان رسيد تو سنگر منتظر ميشيم تا نيروهاتونو برسونيد...(خوش به حالش... من هنوز كلي مونده بود كه بخونم!)

من گفتم: نيروهاي ما خيلي ضعيفن. بعيده بتونيم خودمونو برسونيم. مهماتمون كافي نيست. مجبوريم فردا از پشت حمله كنيم!

مهسا عصباني شد گفت: يعني چي از پشت حمله ميكني؟ اگه بخواي بري بخوابي مهمات نميرسونيما. بچه لااقل ادبياتتو تموم كن.

توضيح دادم كه نه. نگران نباش. به هر حال نقشه بر اين اساس بود كه ديني رو بز خوندش كنم و بذارم صبح تو سرويس با توجه به اين بزخوند حتما ياد ميگيرم! ادبياتم منتظر امداد هاي غيبي بشم ديگه... تو كلاس ما از اين امداد ها زياده...

به اين ترتيب مهسا خانوم هم آزاد باش دادن و بنده چندي بعد به خوابي چون فرو رفتم. البته نقل شده كه مهسا خانوم تا ساعت 3:30 و عطيه خانوم تا ساعت 4 مشغول دلاوري بوده اند!!!

صبح كه وارد مدرسه شديم كاملا طبق نقشه پيش رفتيم و ظرف 2 ساعت هر 2 جناح دشمن رو منهدم كرديم و به سلامتي و ميمنت عمليان دين و ادب، با اسم رمز گاج سبز با موفقيت تمام شد.

بهاره دلاور ، وارد دور جديدي از دلاوري شد. بعد سالي چند دلاوري حول المپياد... اكنون اين بهاره دلاور و اين هم گاج سبز!!!

پ.ن: المپيادم رو مثل هر الاغ ديگه اي با حواس پرتي خارج دادم و يه سوالو تقريبا حل كردم ولي مثل هر احمق ديگه اي نفهميدم و ننوشتم در نتيجه! يه سوالم در حد خارج جوب خوردم... فكر نميكردم اينقدر خر باشم ولي حالا فهميدم كه هستم. اي بابا. سرنوشت ما هيچ جاش با المپياد  رياضي گره نخورده بود............................و السلام.

 

نوشته شده توسط بهاره | موضوع: | لينک ثابت |

» اژدهای بد دهن سگی! چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 22:4

دم دماي مرحله 2 ميباشد و دلاوران بيش از هر زمان ديگري به دلاوري مشغول ميباشند و اين بين گويا از همه بي بخار تر(!) خودمان ميباشيم!!!

بدين طريق خود بدينجا آمده، در صدد دادن اخبار دژ به شما ميباشيم.

ابتدا بگذاريد ماجراي اژدهاي بد دهن سگي(!) را برايتان نقل نماييم. ماجرا از اين قرار ميباشد كه مهساي دلير!!!!(عجيبه اين اسم چقدر واسه من آشناست!!!) و عطيه دلير در چمنزار بنشسته بودند و من هم وارد چمن زار شدم و قصد نشستم داشتم كه عطيه خانوم اجازه نداد و از من خاست كه يه جاي ديگه بشينم. من گفتم آخه چرا؟ گفتم يه نگاهي به سقف بنداز. بالا رو نگاه كردم ديدم به به داره از سقف آب ميچكه. پرسيدم: اينجا كه طبقه اوله، از كجا داره آب مياد؟ كاشف به عمل اومد كه طبقه بالا در همين نقطه دستشويي طبقه دوم قرار دارد و اين آب نيز از همان جا ميآيد!!!بسيار شادمان گشته و حد اكثر فاصله ممكن با نقطه مزبور را رعايت فرموديم. (در همين راستا دقت كنيد چمنزار=نمازخونه! و حالا از دستشويي طبقه بالا آب ميريزه... چه ميشوه!!!) زان پس ما مكان مورد نظر را ترك گفته و به اتاق حاكم اعظم رفتيم.

روايت شده از مهساي دلير كه در همين زمان دژدار دژ مركزي(يا همون اژدهاي بد دهن سگي!!!) به چمن زار رفته و با لحني نامطلوب كه بيش از اين براي خود من هم از آن روايت نشده بيان فرموده كه از چمنزار به در رويد كه اينجا مكاني مقدس ميباشد و شما آن را كثيف ميكنيد!!!(دقت كنيد ما سقفو سوراخ كرديم مثلا!) و بچه ها رو بيرون ميكنه و درو قفل. البته همچنان در اين مكان جمع عظيمي از مشتاقان به ديدار خداوند منان ميشتابند و اينا!

پس بار ديگر ما به سالن شور بازگشتيم و مشغول دلاوري شديم...

اكنون برميگرديم به اتاق حاكم اعظم! من بودم و جمعي از دلاوران غير وبلاگي، همگي مشغول دلاوري و حاكم از همه بيشتر!

تماسي تلفني با حاكم حاصل شد مبني بر اينكه بلاخره بعد بيست و اندي سال سابقه مدرسه ما يك جايي پيدا شد كه به ميمنت و مباركي ما رو هم آدم حساب كرد(شايد هم كم آوردن و از سر ناچاري!) و بلاخره تماس مزبور را حاصل فرموده، از بنياد نخبگان يا چيزي شبيه به آن(!) با مدرسه ما تماسي حاصل شد و مدرسه ما گويا بلاخره موفق شد بين 28 تا(فكر نكنيد 28 خيلي عدد بزرگيه ها. نه خيلي هم عدد كوچيكيه و بگذريم كه احتمالا 28 امي هم ماييم!) مدرسه كه ميخوان برن زير نظر همون بنيادي كه گفتم يكيشون هم ماييم! و حاكم با چنان شور و اشتياقي اينو براي ما تعريف كرد كه توقع داشت من اشك توي چشام جمع شه. ميخواستم بگم: به به. خيلي خوبه. تا حالا كه هر كاري ميخواستيم بكنيم يا سمپاد نميذاشت يا آموزش و پرورش. از حالا به بعد اين يكي هم اضافه شد و كلا خوبه تخته كنيد بريد خونتون!

ديد خوشحال نميشم سعي كرد بيشتر تحريك كنه توضيح داد بودجه ميدن به مدرسه مون! من دوباره اشك شوق تو چشام جمع شد الان حدود 1 ماه ديگه من محصل اين مدرسه ام و احتمالا تو اين يه ماه اونقدر بودجه ميدن كه من تا عمر دارم يادم نره!!!!!!!!!

همينجوري من بودم و حاكم و هي خوشحال ميشديم با هم! بچه ها از شادي گريه ميكردن و حاكم كل مدرسه رو شيريني داد!!!(توهم زدم در حد خارج!!!)

ديروز يه اتفاق خيلي خيلي خيلي مهمي افتاد و اونم اين بود كه تولد يكي از بچه ها بود!البته من تنها دلاوري بودم كه رفتم مدرسه تا همچنان دلاوري كنم و همين طور بايد بگم كه يه قهرماني بود كه يكي يكي بچه ها رو نابود ميكرد و مرحله ها رو پيش ميرفت(بچه ها غول مرحله هان!) كه بلاخره به مرحله ي من رسيد و بنده موفق شدم منهدمش كنم!!! دژ سرشار از شادي و سرور گشت!!!

و ديگر هيچ...

براي دختران دژ، اين دلاوران غيور و با عزت و اينا دعا كنيد كه توي مرحله 2 كه هفته ديگست همه همينجوري دلاوري كنن، باشد كه رستگار شويم...

فعلا...

نوشته شده توسط بهاره | موضوع: | لينک ثابت |

» یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 19:39
سلام .احوال شما؟خوب هستین؟تعطیلات خوش گذشت؟

اول از همه بگم چرا انقد دیر؟من شاهد دارم برید کامنتای منو بخونید متوجه میشید که من هر از چند گاهی سری به وبلاگ میزدم ولی چون توی تعطیلات بود و نه ازدز خبری بود و نه از شیرین کاری های حاکم عرضی نبود که قابل گفتن باشه

اماااااااااااااا..........

میریم بعد عید

صبح علی طلوع مورخ15ام فروردین ماه 1388خورشید دخترای دژ به قول بهاره خانم به صف شدن همشون اومدن مدرسه...(میگم مارو اگه قبول هم نشدیم باید قاب کنن به عنوان مدرسه رو ترین المپیادی های مدرسه نرو!بزنن تو ساختمون مرکزی طبقه سوم سالن افتخارات!!)

بگذریم بعد از چاخ سلامتی های اهالی دژ و دخترای دز حدودا ساعت یه ربع به هشت با پر رویی هر چه تمام تر دست رو نشسته پریدیم وسط عید دیدنیای دفتریون و طبق معمول جهت اجازه سر کلاس نرفتن.خلاصه تصویب شد توی سالن شور ده دلاور شروع به دلاوری کنیم.اونجا هم محلی است تا دلتون بخواد مخوف.متاسفانه در جوار سالن شور محلی وجود داره که حد اقل المپیادیا جرئت نمیکنن برن طرفش دوتا اژدها داره که روزای فرد یه پرنسس هم بهشون اضافه میشه که جای شما خالی امروز شراره هایی از آتشی که از دهان یکیشون خارج شد به سالن شور ما رسید و با دلاوری یکی از دلاورا مهار شد و قرار شد از این به بعد راهمون ندن تو سالن !

چه میشود کرد ؟فردا اسباب کشی داریم به چمنزار.چه بهتر!اونجا هم میشه دراز کشید هم بزرگتره هم بیشتر صدامون نمیره بیرون و هم تهویه خوبی هم داره!(میبینید که دختر کوهستان همیشه نیمه پر لیوانو میبینه و قدر امکاناتشو میدونه!)

فعلاُ

نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |

» دلاور به مکتب نمیرفت! دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 13:7

به كيميا خانوم گفتيم برو آپ كن. گفت هوووووووووووووووم! من چي آپ كنم؟

به مهسا خانوم گفتيم از اين گوش گرفت از اون گوش در كرد...

عطيه خانوم هم كه ولش كن!

نيكا خانوم هم كه آپ كرد!

ميمانيم خود خودمان!

حكايت ما بر و بكس دژ مثل همون حسنيه.

ميگن:

دلاور به مكتب نميرفت،وقتي ميرفت جمعه ميرفت!

بله. هفته گذشته به طور كلي در دودر سير ميكرديم. صبح همه با هم ميرفتيم كتابخونه و تا ضهر اونجا ميمونديم! تو كل هفته فقط سر 2 تا از كلاسا رفتم! البته اون كلاسي ها(مهسا خانوم) بي بخار تر از اين حرفان و تجربي هام(نيكا خانوم، كيميا خانوم، سوده خانوم و جمعي از دوستان!) شانس لازم رو ندارن! ولي من و عطيه كه كل هفته رو دودر بوديم!

خلاصه اون هفته تريپ:

توپ، تانك، ترقه، مدرسه تق و لقه!

بوديم! ولي اين هفته كه همه تعطيل شدن دلاورا به صورت رديف رفتن مدرسه! البته من كه اين هفته هم نرفتم!ولي بچه ها از شنبه دارن روزي 10 ساعت ميرن مدرسه! من شنبه تصميم گرفتم كلاسارو تحريم كنم، نماينده مخصوص حاكم زنگ زد خونمون و اكيد اعلام كرد اين كلاسا رو همه رو اصلا فقط به خاطر تو گذاشتيم و بايد بياي! تو دلم گفتم: آره جون عمه ات. اعلام كردم كه نميخوام بيام. برو گم شو(باز برو گم شو تو دلم!)ولي بيش اصرار نمود و تاكيد كرد كه اين همه واسه من زحمت كشيدن و من نيام و اينبار تو دلم گفتم شما...........واسه من كلاس گذاشتيد. الان برم سر كلاس هم ميدونم چه وضعيتيه ها! ولي بعدش موكد اعلام كرد كه آژانس بگير بيا مدرسه! و ما تصميم گرفتيم چنين بكنيم! نه كه كلاسا مال منه فقط! بعد نيم ساعت از شروع كلاسا به صورت آويزون وارد كلاس شديم و اونقدر توي كلاس اقتشاش ايجاد كرديم كه فكر كردم الان منو از كلاس ميندازن بيرون.ولي خوب نامردا ننداختن! البته زيادم اقتشاش ايجاد نكردم. فقط از لحظه اي كه وارد كلاس شدم مثل هر آدم بي فرهنگ ديگه اي يه كله با مهرنوش حرف زديم و بعد با صداي بلند خنديديم! البته بعد كم كم آدم گشتيم! آنروز بسيار آويزون برگشتيم خونه و به دلايلي تصميم گرفتم ديگه نرم!البته فرداش هم رفتم و اينبار ديگه چون ساعتم هم خراب شده بود و فلش مموريم هم گم شده بود بسيار ناراحت تر بودم! و در نهايت تا ظهر برگشتم خونه! به نماينده حاكم هم ابلاغ نموديم كه ديگه زنگ نزنه خونمون!

البته اعلام سرور مينماييم چون فلش مموريو پيدا كردم و ساعت هم درست شد!

ديشب ساعتي چند با مهسا خانوم بحث شديد نموديم و جالبه بدونيد از طريق اس ام اس!

امروز صبح با خوشحالي ساعت 9 از خواب پا شدم! دل جامعه بشريت كه جمعه به مكتب ميرن بسوزه!

ميخواستم واستون 2-3 تا شعر بذارم.ولي طي شعر قبلي اونقدر احساسات منو جريحه دار كرديد كه ديگه تحريمتون ميكنم و شعر نميگم!

حالا اگه ملت عذر خواهي كنن شايد بعدا بذارم!

احتمالا با وجود كلاساي روزي 10 ساعت ديگه تا عيد اين وبلاگ آپ نميشه و بعدش هم من به دلايل زيادي تا آخر عيد آپ نميكنم. پس عيد همگي مبارك!

وسطاي عيد تولد كيميا خانومه! تولدشون هم پيشاپيش مبارك!

 

فعلا................................

 

نوشته شده توسط بهاره | موضوع: | لينک ثابت |

» !!! دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 18:25
در ابتدا باید من رو به خاطر  حدود ۲ هفته ای که نتوانستم حضور به وبلاگ (و در نتیجه شما!) برسانم عفو بفرماييد!

در اين مدت اتفاقات فراوان و جذابي افتاد كه ديد همه ي ما رو نسبت به خيلي ها عوض كرد:
۱- خودمون! اينكه ما همه مون تونستيم توي المپيادي كه ميخونديم قبول بشيم!و اهالي دژ كه ما رو اصلا  قبول نداشتند به حد خوفناكي شوكه شدند!!! اين اتفاق به قدري در دژ مخالف با علم و دانش ما بعيد بود كه ما انقلابيون ناميده شديم و براي اينكه همگان با روند و نوع انقلاب ما آشنا بشن رسما اعلام ميكنم كه اين انقلاب از نوع (( پاستيلي)) بود!!! بله ما با استفاده از پاستيل قيام كرديم و به پيروزي رسيديم!!!!

۲-حاكم دژ.حاكم به حدي در اين هفته خوشحال بود كه فراموش كرد كه حاكم است و يك سري كارهايي انجام داد كه ........!  بخشي از كارهاي ايشون كه قابل ذكر است عبارتند از:

۱) زدن لبخند به اهالي دژ !

۲)پراكنده سازي مهر و عطوفت در فضاي سرد دژ!

۳) استفاده كردن از اسامي كوچك جمع قبول شدگان به همراه پسوند جان!

۴)برگزاري يك هفته كلاس آمادگي براي مبارزات آينده توسط اساتيد مجرب!

۵)..............................................................!

فعلا تا همين حد از اطلاع رساني كافي به نظر مي نمايد!!!!!!

تا بعد........

زنده باد حاكم ...................!

نوشته شده توسط نیکا | موضوع: | لينک ثابت |

» دلاوران میز گرد پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 16:5

سلام مثله این که امروز من موظفم که اتفاقات هیجان انگیز دژ رو بنویسم

ولی قبلش یه تبریک مخصوص به مهسا و کیمیا که دلاورانه پیروز شدند میگم

و اما اخبار مهم:

بعد از اعلام نتایج المپیاد شیمی و خبر قبولی کیمیا و مهسا داخل دژ فهمیدیم که تعداد ما ها(المپیادیون دژ) دقیقا 10 تا ست و از اونجایی که یه مدتیه  من همه رو وارد جو تاریخی کردم تصمیم گرفتیم که با توجه به این عدد مقدس به خودمون لقب دلاوران میزگرد و بدیم اما حالا چرا ؟ و اصلا اینا کی هستند:

تقریبا نزدیک به 3000 سال پیش تو زمان سلطنت هخامنشیان کورش به کمک10 نفر ازنیرومند ترین صادقترین و وفادارترین افرادش(که ما هم مثله اوناییم! اگه خدا بخواد) میتونه به سلطنت برسه که جلسه های اینها داخل یه قصر زیر زمینی و یه تالار بزرگ توی اون تشکیل می شده و میزشون گرد بوده تا نشانه ی این باشه که کسی برتری نسبت به بقیه نداره به خاطر همین این10 نفر  به دلاوران میز گردمعروف شدند.....

اندی سال بعد دوباره یکی از نوادگان کوروش( اخس) که می خواسته به سلطنت برسه به کمک خواهرش آتس سا میاد نوادگان اون 9 نفر بغیراز کوروش رو پیدا می کنه(؟!؟!؟) و با کمک اونا به سلطنت میرسه این دلاورا که بد نیست اسماشونو بدونید (که بعدا می گم) بالاخره موفق میشن  و اخس رو به تخت مینشونند و اخس هم بعد لطف رو در حقشون تمام میکنه و حکم قتل همه رو صادر

 اما فکر جمع کردن این 10 نفر به ذهن کی میرسه؟ مسلما اخس که نبوده پس آتس سا در حق برادرش این لطف رو میکنه 

و حالا اسم دلاورا:

1)      مرد شماره یک این ها جناب تیرداد

2)      نابونید

3)      فالازار

4)      کی آرش

5)      زارع

6)      اسپندیاز

7)      زاوان

8)      هارپاک

9)      پالاکوس

که با اخس نوه ی کوروش میشن 10 تا ولی چون ما قراره بشیم سری سوم(2010) این دلاورا و چون اخس بسیار انسان بد ذات و شروری بوده و در جمع 10 نفره ی ما همچین فرد بد جنسی نیست(البته به نظر میاد) پس ما اتس سا رو که اون هم نواده ی کوروش بوده و درواقع اون بود که 10 دلاور رو جمع کرد رو جایگزین اخس میکنیم

حالا دیگه دژ ما 10 تا دلاور المپیادی داره که کسی جلو دارش نیست؟! فقط متاسفانه کورشی نیست که به سلطنت برسونیمش البته نگران نباشید دعا میکنیم که زود تر با اسب سفیدش بیادو..........(سانسور)   

تو این مدت اینقدر دلاوری انجام دادیم و گلادیاتور شدیم که خداییش حقمونه این لقب و برامون جهانی کنند؟!؟!

زنده باد دلاوران میز گرد{ایهام داره 1-هم به شعار اونها 2- هم به سلامتیه خودمون}پس زنده باد دلاوران میز گرد

نوشته شده توسط سوده | موضوع: | لينک ثابت |

» من برات درس میخونم! دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 22:46

سلام!

بدين وسيله اعلام مي كنم قراره امروز شعر جديد خودمان را برايتان بگوييم!

قبلش بايد چند تا نكته رو توضيح بدم البته:

1-يه پيغام داشتم براي مهسا خانوم كه خجالت نميكشي ساعت 5 صبح زنگ ميزني خونه مردم؟(مراجعه شود به پست پاييني!)

2- يه پيغام داشتم واسه كيميا خانوم كه آي كيو، بابا اكسترا نابغه، جنيوس، من تو اون شعر قبلي شخصيتي نبودم كه مرد. خسته نباشي من كه هنوز زنده ام. من اوني بودم كه سوئي شرت صورتيه رو برداشت!

3- نتايج مرحله اول داره كم كم مياد و تا اينجا كه همه قبول شديم. اين كه 1 بود و آدم حساب نميشه! ايشالا وقتي نتايج 2 مياد هم همين باشه! در همين راستا يه شعر اندر احوالات المپياد گفته ايم كه برايتان مي نويسيم، شايد كه رستگار شويم!

این شعر سانسور شد!

 

نوشته شده توسط بهاره | موضوع: | لينک ثابت |

» من عطیه را کشتم شنبه دهم اسفند 1387 15:19
امروز صبح ساعت5 از خواب بیدار شدم خیلی سعی کردم تا ساعت7 بخوابم اما نشد انگار همه چیز از قبل پیشبینی شده بود.چشمای عطیه تو ذهنم مجسم شد.خائن. بی معرفت.لوس! پریدم تو دست شویی و یه آبی به صورتم زدم اما نه انگار فایده نداشت.عطیه آخه چرا؟ لا اقل دلیلشو میگفتی؟

همین موقع یه ایده اومد تو ذهنم.آره خودشه باید بکشمش.ولی چجوری؟روی تخت ولو شدم و داستان دروغگوی بهاره رو یه بار دیگه خوندم اره این همون عطیه است...

کتابو یه طرف پرت کردم و چشمامو بستم-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------(این قسمت خشونت آمیز بود و  به دلیل محدودیت سنی حذف شد)افکار پراکنده مو دور ریختم و گوشی رو برداشتم تا به بهاره زنگ بزنم.بوووق          بوووق       بوووق.بهاره جواب نمیداد.یعنی؟؟؟نه بهاره باید حدس میزدم از این عطیه هر کاری بگی بر میاد تلفن رفت رو پیغام گیر اما همین که خواستم چیزی بکم بهاره گوشی رو برداشت.خدا رو شکر هنوز زندست.گفت داشته با زهره خانم کیو بازی میکرده و گوشی تلفن به عنوان گروگان دست زهره خانم بوده به خاطر همین دیر شده.اونم با کشتن عطیه موافق بود اما پیشنهادش این بود که تو شکمش تی ان تی کار بذاریم.از طرحش خوشم نیومد زیادی خشن بود.با بهاره خدا حافظی کردم .تلفن قطع شد .حالا من موندم و فکر بی معرفتیه عطیه.زدم بیرون هوای صبح رو صورتم می لغزید

نه خدای من اونکه کنار چشمه نشسته عطیه است.عطیه کنار چشمه جنبره زده بود و با چشمای معصومش به من زل زده بود.با نگاهش میخواست خودشو بیگناه نشون بده.

اما من...

تصمیممو گرفته بودم.صداش زدم عطیه...

از جاش بلند شد

کیو

ع    ع    عطیه

عطیه

عطیه مرده بود

هوا خیلی سرد بود و من از سرما می لرزیدم....

 

 

 

از همگی عذر میخوام خودم از این پست خوشم نیومد ولی مجبور بودم عطیه بالاخره باید میمرد(روحش شاد!)هممون یه روز صبح شایدم بعد از ظهر میمیریم!!!!

وبلاگمون به همه چیز شبیه شد جز وبلاگ یه عده بچه المپیادی نه؟

نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |

» بالاخره اومدم... جمعه نهم اسفند 1387 8:32
سلام به همگی

من بالاخره اومدم.قبل هر کار ی  می خوام در راستای شفاف سازی هر چه بیشتر (در حد وایتکس)!! طی یک عملیات انتحاری اقداماتی بس انجام بدم.

 

1)معرفی ادمای الاف (و از همه مهم تر المپیادی )که میان این جا شما رو سرکار میذارن.

خب از بهاره شروع کنیم:انسانی بس  دروغ گو و خائن که فکر میکنه رفته دوره حالا چه خبره.

تازشم هی میخواد لپ تاپشو بکنه تو چشم بچه های مردم وقتی راهی پیدا نمیکنه میاد اینجا هی شعر میگه که بگه منم لپ تاپ دارم.!!!

 

عطیه بی معرفت : …(خودتون بهتر میدونید!!!)

 

نیکا : ادمی بس زیست شناس که  وقتی بیکار میشه هی سعی میکنه  زیست رو به فیزیک بچسبونه.(البته در همین راستا اینجانب به همراه آن جانب و آن دگری همایشی عظیم برگزار کردیم با عنوان ره یافت میان رشته ای فیزیک و زیست شناسی {هی…جای بعضی ها خالی…!})

 

مهسا : این بشر (اون بشر نه، این بشر!) قورباغه ترین ادم دنیاست به قول نیکا.(البته خودشم اخر نفهمید که قورباغه ترین ادم دنیا یا ادم ترین قورباغه ی دنیا)و به جز شیمی به کس دیگه ای  محل نمیده.(دقت کنین که اینجانبان  شیمی رو بس ادم حساب میکنیم)

 

این جانب : معرفی خودمو میذارم به عهده ی بچه ها…..

 

پ:ببخشید که این همه پرانتز باز و بسته شد.

نوشته شده توسط کیمیا | موضوع: | لينک ثابت |

» مرا با سوئی شرت صورتی ام به خاک بسپارید!!! سه شنبه ششم اسفند 1387 14:5

 

به عنوان شاعر قديمي و مشهور سايت در راستاي جوات بازي يه شعر سروده ايم كه كم و بيش از شل سيلور استاين ندزديديم! شايد كه رستگار شويم!!!

 

مرا با سوئي شرت صورتي ام به خاك بسپاريد!!!

 

در بيمارستاني سرد، نزديك ميدان وليعصر*!!!

اولين كسي كه مانتوي سبز ميپوشيد، در شرف جوان مرگ شدن بود!

 

همه ي سوم رياضي ها و همه الاف ها

و همين طور همه المپيادي ها!!!

دور تختش جمع بودند.

 

وصیت کرد

تا تکلیف اموالش را روشن کند

و آخرین کلمه ها را به زبان آورد:

 

گفت:«خودكار هايم را به نگين* بدهيد،

كفش هايم را در موزه بگذاريد*!!!

لپ تاپم را در ميدان باغ ملي*!!! بسوزانيد،

براي اينكه هيچ گاه ياد نگرفتم از آن درست استفاده كنم.

خانه هم كه نداشتم!!!

پول ها و موادم*!!! را به انسان مستحقي بدهيد،

ولي مرا با سوئي شرت صورتي* ام به خاك بسپاريد.

مرا با سوئي شرت صورتي ام به خاك بسپاريد، دوستان

با سوئي شرت صورتي ام.

لپ تاپم را در ميدان باغ ملي بسوزانيد،

ولي مرا با سوئي شرت صورتي ام به خاك بسپاريد.»

 

گفت:« سيمكارتم را،

به كسي بدهيد كه بيشتر اس ام اس بازي ميكند!

وبلاگم را،

به كسي بدهيد كه از همه الاف تر است.

زير مدرسه برايم قبري بكنيد،

و آهنگ شماعي زاده!!! پخش كنيد.

و همه كيو بازي* كنيد

در لحظه اي كه من مردم،

و مرا با سوئي شرت صورتي ام به خاك بسپاريد.

مرا با سوئي شرت صورتي ام به خاك بسپاريد، دوستان

با سوئي شرت صورتي ام.

لپ تاپم را در ميدان باغ ملي بسوزانيد،

ولي مرا با سوئي شرت صورتي ام به خاك بسپاريد.»

 

خودكار هايش را پرت كرديم وسط خيابان

كفشهايش را گذاشتيم همانجا، توي بيمارستان!!!

لپ تاپش را فروختيم

در پاساژي، در همان نزديكي

به كسي كه ميخواست آن را به كسي ديگر بياندازد!!!

موادش را دود كرديم!

پول هايش را خرج كرديم.

وبلاگش را حذف كرديم

نيكا كتاب هايش را برداشت،

و زهره هم گوشي اش را

و من هم سوئي شرت صورتي فكستني آن بدبخت را برداشتم.

 

گفت: «مرا با سوئي شرت صورتي ام به خاک بسپارید، دوستان

با سوئي شرت صورتي ام.

لپ تاپم را در ميدان باغ ملي بسوزانید،

و مرا با سوئي شرت صورتي ام به خاک بسپارید.»

 


توضيحات:

باغ ملي: يكي از الاف ترين ميدان هاي شهر!!!

بيمارستان نزديك ميدان وليعصر:توي شهر ما معروفه به كشتارگاه!!!

نگين:اين شخصيت تا پارسال نميدونست از كجا ميشه خودكار خريد! امسال اينو فهميده، ولي هنوز خيلي چيزاي ديگه مثل خط زمينه رو كشف نكرده!

كفش هايم: يكي از خندان ترين كفش هاي سال!

مواد: فكر بد نكنيدا! اصلا فكر نكنيد منظورم مواد بد بد باشه، من اصلا اينا رو كه شما ميگيد تا حالا از دورم نديدم!!!

كيو بازي: شبيه همون چيزيه كه بهش ميگن تفنگ بازي،ولي ابداع خودمه و خشونتش خيلي بيشتره و به اسم خودم ثبت شده، يه مدتي هم بهم ميگفتن دختر كيو بازي!

سوئي شرت صورتي: عطيه ميگه جلفه! البته در راستاي جوات بازيه!

 

نوشته شده توسط بهاره | موضوع: | لينک ثابت |

» دوشنبه پنجم اسفند 1387 20:15
ببخشید یادم رفت به خانم ها وآقایون مهندس تبریک بگم

دوستان رشته ریاضی به خصوص خودم روز مهندستون مبارررررررررررککک

نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |

» عطیه بی معرفت دوشنبه پنجم اسفند 1387 20:7
سلام ببخشید که دیر شد .رفته بودیم پیش زهره خانم واقعا کاراشون عالی بود من بهشون تبریک میگم.زهره خانم نری تا سال دیگه ها منتظر بعدیاشیم خیلی زود.

بگذریم بریم سر بحث خودمون دیدید عطیه نیومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آخه شما بگید من بهش چی بگم؟خیلی لوس شده جدیدا تازه المپیادم ول کرده(1) من نمیدونم بچه با این اعتماد به نفسش چجوری پس فردا می خواد بره سر کار؟توهم قبول نشدن زده یکی دعواش کنه لطفا. کسی که اینجا به حرف ما اهمیت نمیده. یه ماهه داریم رو مخش کار میکنیم گوشش بدهکار نیست که نیست. البته زیاد هم واجب نیست شما دعواش کنید.

می خوایم بکشیمش!!!

قرار بود یه نظر سنجی بزنیم راجع به کشتن یا نکشتنش بعد به اکثریت آرا عمل کنیم ولی بهاره خانم به نکته جالبی اشاره کرد با توجه به آمار بالای بلاگ اگه نظر سنجی بزنیم تا سال دیگه باید صبر کنیم تا جختم2نفر بیان رای بدن پس قضیه نظر سنجی منتفیه (هههه دلتونو صابون زده بودید دق دلیاتونو سرش خالی کنید؟!!!)حالا آقا ما چه کار کنیم؟تو راه برگشتن تواتوبوس (2)به اتفاق بهاره نیکا(3) مهر نوش و من با 4رای موافق کشتن عطیه تصویب شد!!!!بالا خره میکشیمش.اما نحوه کشتنش بمونه واسه پست بعد تا عطیه هم وقت کنه لا اقل از 2-3نفر حلالیت بطلبه

پ.1.اااااااه کلکسیونمون به هم خورد.

 پ.2.یکی از آرزو های دوران طفولیت من این بود که راننده اتوبوس شرکت واحد شم عاجزانه تقاضا دارم یکی از شما سریعا نماینده مجلس بشه تصویب کنه خانم ها هم بتونن راننده شرکت واحد شن

 

پ.3.بدانید و آگاه باشید که نیکا این دختر کوهستان اولین بارش بود که سوار اتوبوس میشد!!!!!ببینید چقد سوسوله

البته از این بابت خیلی خوشحال بود که بالاخره سوار اتوبوس نشده از دنیا نرفت.(من به زور سوار اتوبوسش کردم آفرین به من!

نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |

» کماندار دختران دژ جمعه دوم اسفند 1387 15:32
سلام.

من موظفم که اتفاقات دیروز رو بنویسم.این یه دستوره و من هم می خوام انجامش بدم.

در ابتدا لازم میدونم برای سلامتی و طولانی شدن هر بیشتر  دوران حکومت حاکم دژ دعا کنم!......................(دارم دعامیکنم!!)

در راستای هر جه بیشتر کردن تجهیزات دفاعی دژ و مهار دشمنان دیروز اولین مرحله ی آزمایش سلاح جدیدی که توسط وزیر دفاع طراحی و ساخته شده بود انجام گرفت.

به دلیل حساسیت بالای این موضوع ما کل دیروز را در دژ به صورت قرنطینه سپری کردیم!

اولین مرحله ی آزمایش به طور دقیق در ساعت۱۲:۳۵ ظهر و با حضور وزیر دفاع وکماندار(که اینجانب میباشد) به انضمام پزشک دژ و تنی جند از دلاوران با موفقیت انجام شد که طی آن تمامی دشمن های فرضی نابود گشتند.

در مرحله ی دوم - که حدود ۳۰ دقیقه پس از مرحله ی اول انجام شد-یکی از نمایندگان مورد اطمینان حاکم هم در جمع ما حضور داشتندولی به نا گاه ما از طرفین توسط سرباز های بی شمار سپاه ((زنگه)) رذل محاصره شدیم.به پیشنهاد یکی از دلاوران برای دفاع از دژ از سلاح جدید استفاده کردیم.رزم دیروز با رشادت ها و فداکاری های تعداد زیادی از یاران ما همراه بود به طوری که من و وزیر دفاع و پزشک دژ چندین فرسخ دویدیم و شمشیر زدیم. 

خوشبختانه در نهایت موفق شدیم که از پس دشمنان بر بیاییم و در این راه تعدادی مجروح -از جمله پزشک دژ که از ناحیه ی معده و کولون بالارو روده به همراه بخشی از ناحیه ی بروکای مغز آسیب دیده بود!ـ دادیم و البته سلاح جدید را هم که به طور کامل نابود شده بود از دست دادیم.فدای سر حاکم دژ!!!!

در اینجا گزارشات من در رابطه با مانور دیروز به پایان می رسد.در نهایت باز هم برای پایداری حکومت حاکم دعا میکنم..................!   

نابود باد زنگه............زنده باد حاکم................!

نوشته شده توسط نیکا | موضوع: | لينک ثابت |

» ما هم آره!!! پنجشنبه یکم اسفند 1387 18:35
بلی. و اینک در راستای مستقیم بازگشایی مجدد وبلاگ.... اول یه کف مرتب واسه مهسا خانوم که پا پیش گذاشت... حالا واسه بهاره خانوم!!! هورااااااااااااااااااااااااااااااا.

یه سالی که ما نبودیم چه خبرا؟ چی؟ از اینور چه خبرا؟ اوکی. می گم. ملالی نیست جز دوری شما!

میخواستم یه سری چیزای جالب انگیز ناک بنویسم از خاطرات این مدت فکر کردم شاید بچه ها راضی نباشن بعضی حقایق افشا شه! پس بیخیخیلش شدم.

خوب حرف درست و حسابی هم که ندارم. مجبورم خاطرات دوران طفولیت بنویسم!!!

 


هشدار:در انتهای این خاطره شما به خشک مغزی من پی خواهید برد!!!


طفولی بودم در حد اول دبستان که سوالی مرا پیش آمدی و آن این بود کز این همه غذا خوردن مرا چه شد؟ سوال را با خواهر بزرگتر در میان نهادم. ایشان مرا لبخند زده و گفتا: این غذایی که تو همی خوری در بدنت تبدیل به انرژی شود. ورا پرسیدم: آخر این انرژی به چه دردمان همی خورد؟ گفت: با انرژی تو همه کار انجام توانی داد. ما همی نفهمیدیم و ایشان به تفضیل برایمان همی گفتند: بنگر[دختر گلم]، در دنیای وجود هر کار برای انجام انرژی می طلبند وگر تو انرژی نداشته باشی، هیچ کار از تو برنیاید! حتی نتوانی راه رفتی و حرف زدی. فی الواقع هر کاری برای انجام شدن به انرژی همی نیاز دارد.

آنگاه برسی را برداشت و مابین زمین و هوا قرار داده و رها نمود. برس بر زمین اوفتاد! آنگاه مرا گفتی: ببین. این برس نیز برای زمین افتادن به انرژی نیاز دارد و اگر انرژی نداشت به زمین نمی اوفتاد. گفتم: بنابر این همه چیز در دنیا باید انرژی داشته باشد. گفتا: بلی. همبن گونه میباشد که تو گویی.

من که مفهوم انرژی را به خوبی دریافته بودم اندکی به فکر فرو رفته و سپس پرسیدمی: آیا اگر انسان انرژی را مصرف کند تمام می شود؟ گفتا: سوال خوبی پرسیدی. بلی. انرژی همانند کارت هوشمند سوخت!!! میماند و وقتی از آن استفاده کنیم کم کم رو به اتمام می رود. آنگاه بود که مرا با افکار مشوشم ترک گفت. من که هنوز نتوانسته بودم چیزی را که انرژی اش تمام شده باشد تجسم کنم،تصمیم گرفتم این چیز را خود بسازم. پس برس را بالا بردم و انداختم. امیدوار بودم که انرژی اش تمام شود و بین زمین وهوا معلق بماند. اما نشد. پس دوباره و دوباره این کار را تکرار کردم و تا حدی که به مدت ۱ ساعت تمام من مشغول کم کردن نرژی برس بودم و تمام نشد که نشد. و من خسته شده و برس را فحش داده، رهایش نمودم.

و این چنین بود که من همیشه در کف چیزی که انرژی اش تمام بشود ماندم تا پارسال که بلاخره به لطف کتاب فیزیک فهمیدمی که بالا بردن جسم خود دادن انرژی به آن است و خبر ناراحت کننده اینکه هرگز نخواهم توانست برسی را دیدن کرده که انرژی اش تمام شده باشد و بین زمین و هوا مانده باشد!

 

 

نوشته شده توسط بهاره | موضوع: | لينک ثابت |

» عرض ادب مجدد چهارشنبه سی ام بهمن 1387 14:26

سلام به همگی

فکر کنم یه سالی شد آپ نکردیم؟دلم واستون تنگ شده بووووووووووووووووووود!(چرا دروغ می گم؟ من که هیچ وقت چیزی ننوشته بودم!)

ولی در هر صورت دلم واسه خبرچینی از دژمون خیلی تنگ شده بود.تو این یه سال اتفاقای زیادی برامون افتاد.حالا هم قرار شده هر کس یه روز بیاد آپ کنه که در ا ین صورت اگه طبق برنامه پیش بریم وبلاگ هر روز آپ میشه!!!من اولین نفرم بعد یه سال.ااااااااااااااتار عنکبوتای وبلاگو ببینید.حسابی قدیمی شدیم ها؟ نه اصلا کپک زد یم.

البته من فکر نمی کنم برسیم هر روز بیایم.المپیاد خوندن نه واسه آدم هوش و حواس میذاره نه وقت اضافی واسه تو ا ینترنت گشتن.ولی تلاشمونو میکنیم به ا  تفاق جمیع دوستان.

گفتم المپیاد امروز با بهاره خانم قرار گذاشتیم اگه سوال قشنگ هم دیدیم(در زمینه رشته خودمون)جهت همکاری با دوستان المپیادی و نمک گیر کردن ا و نایی که هنوز المپیاد نخوندن،اونا رو بزاریم رو بلاگ.

با توجه به اینکه ما ۵نفر موفق شدیم به نحوی رشته هامو نو انتخاب کنیم که تا حد امکان کمترین ا شتراکو با همد یگه داشته باشیم (فقط منو کیمیا هم رشته ا یم!)فکر کنم این سوالا مورد استفاده تمام رشته ها به جز اد بیات و نجوم قرار بگیره.

راستی روز های5k+۴من آپ میکنم.۱+ 5k بهاره .5k+۱ نیکا . 5k+۳ کیمیا . 5k عطیه

فعلا...

نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |

» چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 16:25
به کوری چشم هر چی کور و کچله من اومدم اینا آپ کنم. خوب. حالا چی بگم؟

من امروز نرفتم مدرسه. چه کار جالبی. به خاطر همین هم کلی خاطره دارم از مدرسه.

فکر کنم امسال سوالای المپیاد سخت تر شده بود. نه؟ اگه اینجوری باشه خیلی خوبه. چون ما همه مون دور و بر همونایی زدیم که پارسال کف قبولی بوده.

المپیاد چیه.

می خواستم بگم پارسال که نیومدید انقلاب کنید. بیاید و امسال بریم انقلاب کنیم. دوشنبه بهتره یا یک شنبه؟ نه. سه شنبه من وقت ندارم. یک شنبه هم تا ساعت ۳ مدرسه ام. ۲ شنبه هم که می خوام تا ساعت ۱۲ بخوابم. فکر کنم همون ۲ شنبه بهتر باشه. موافقید؟

می ریم و کیمحمود رو سرنگون می کنیم. بعد هم اسم همه خیابونا و اماکن عمومی رو عوض می کنیم. مخصوصا مدرسه ها رو. فرزانگان رو بذاریم چی؟ شما بگید. اگه خیلی بیکار بودید یه چیزی هم به جای علامه حلی بذارید. یه چیزی مثل شاسکولا یا هر چی خودتون دوست دارید.

یه پیغام هم داشتم واسه شاسکولی که اومده بود وبلاگم که می خواستم بگم: شما همه تون همین جوری اید. ما دیگه تعجب نمی کنیم. همه تون رو جمع کنیم سر هم جمع ۲ زار شعور ندارید. البته منظورم دقیقا شاسکولا بود. سو تفاهم نشه ها...

دیگه پیغامی ندارم.

انقلاب یادتون نره. زیاد وقت نداریم ها.

فعلا...

نوشته شده توسط بهاره | موضوع: | لينک ثابت |

» زمستان در مدرسه ی ما سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 18:4
اینم یه کاریکاتور از مدرسمون:

نوشته شده توسط عطیه | موضوع: | لينک ثابت |

» سال نو مبارک جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 16:53
سلام

هنوز عید نشده ولی خوب چون دیگه بعدا نمی تونم بیام گفتم از همین الان سال نو رو تبریک بگم.

برنامه ی امسال ما مسافرته . فقط مسافرت. اول رشت بعد کرج و بعد هم اصفهان.مال شما هم هر چی که هست خوش بگذره.

این اواخر مدرسمون رو به سبز شدن رفته.به مناسبت روز درختکاری هم مقادیر متنابهی گل رز توی باغچه ی جلوی ساختمون ما کاشتن . خلاصه اینکه بهار اینجا هم داره میاد.هوا هم تا دیروز حسابی عالی بود و هفته ی پیش هم کلاس ادبیاتمونو توی کوه و کنار نهر یا چشمه یا بالا خره همون چیزی که هر سال این موقع ها جاری می شه برگزار کردیم. جاتون خالی خیلی صفا داد.

این ۳ روز آخر هم تق و لق بود . یعنی خیلی ها نرفتن. یکیشم خود من . حیف شد که نتونستم برم. معمولا این روزای آخر خیلی حال میده. تازه کارتام هم ندادم.(ایشالا واسه بعد از عید)

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پيروز

مبارک بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز

چو آتش در درخت افکند گلنار
دگر منقل منه آتش ميفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را ديده بردوز

بهاری خرم است ای گل کجايی
که بينی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی‌‌ما بسی بودست و باشد
برادر جز نکونامی ميندوز

نکويی کن که دولت بينی از بخت
مبر فرمان بدگوی بدآموز ...

سال نو مبارک........

نوشته شده توسط عطیه | موضوع: | لينک ثابت |

» زرافه ی خال خالیه قشنگ!!! سه شنبه هشتم اسفند 1385 18:10
سلام.

اول از همه می خواستم یه مسئله خیلی مهم راجع به مدرسمونو که عطیه خانوم یادش رفته بود بگه بگم. مدرسه ی ما علاوه بر همه این ویژگی ها همسایه ی قبرستان اصلی شهر هم هست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بهاره خانوم گل بازم یه شعر گفته که می خواد برای شما بنویسه. استفاده از این شعر با ذکر نام شاعر عیبی نداره.

داشتم فکر می کردم من می تونم یه مجموعه شعر بنویسم اسمشو بذارم باغ وحش......

راستی حواستون باشه موقع خوندن قسمت هایی که (،) داره توقف کامل داشته باشید که شعر آهنگ داشته باشه.

زرافه ی خال، خالیه من

زرافه ی من

زرافه ی زرد، و قشنگ من

زرافه ی خال، خالیه من

گردن دراز، خال خالی

زرافه ی بلند، و قشنگ من

هوا سرد شده

نسیم می وزه

این پایینا

حتما باد می آد

اون بالاها

باد خیلی سرد

سردش می شه

زرافه ی من

زرافه ی خال، خالیه من

می خوام یه دونه

شال گردن خال، خالیه قشنگ

ببافم برا

زرافه ی خال، خالیه بلند

تا دیگه هیچ وقت

سردش نشه

زرافه ی خال، خالیه من

شال گردن خال، خالیو بافتم

رفتم پیش

زرافه ی خال، خالیه قشنگ

باد می وزید

اون پایینا

چه خبری بود

اون بالاها

سر زرافه

زرافه ی من

کنده شد و رفت

با باد شدید

خون فواره زد

حالا بهاره

چه کار کنه با

شال گردن خال، خالیه بلند؟

نوشته شده توسط بهاره | موضوع: | لينک ثابت |

» دژ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 10:48

سلام

راستش ما تا حالا همه چیز نوشتیم به غیر از یه توضیح کوچولو موچولو در مورد دژمون.

مهم ترین نکته اینه که دژ ما یعنی در واقع مدرسه ی ما بیرون از شهره و میشه از پنجره ی کلاسهاش از یه طرف تپه ها و از طرف دیگه کل شهرو یا بهتر بگم یه قسمت بزرگیشو تماشا کرد.

دژ ما جزو وسیع ترین مدارس تیز هوشان از نظر فضای اشغال کردست.وقتی که دارید از توی کمر بندی به طرفش میرید ۷-۸ تا ساختمون می بینید که در یک سمت فاصلشون از هم بیشتر شده.اون سمت (همونی که فاصله ی ساختموناش بیشتره) مدرسه ی ماست و اسمش هم فرزانگانه. اون طرف تر یعنی در واقع همون کنار خودمون علامه حلی ها درس می خونند.

حیاطمون که البته سر و ته درستو حسابی نداره و یه جاهایی تا نزدیکای قله هم پیش رفته پر از درخت و باغچه و گل و چمن و ازین جور چیزاس که البته توی پاییزو زمستون فقط قسمت درختیش سالم ( البته بی برگ )می مونه.ولی اگه عکسای بهارمونو که تو مدرسه گرفتیم ببینید فکر می کنید رفتیم پارک!

قسمت هایی از حیاط هم که پر از موارد بالا نیست پر از زمین هندبال و بسکتبال و بدمینتون و والیبال و یه زمین بسکتبال دیگه و البته راههای ارتباطیه.

اگه بخواید برید ساختمون راهنمایی باید بعد از وارد شدن برید دست چپ. از کنار باغچه ی بزرگ  و همین طورساختمان نه چندان کوچک بوفه و  همین طور تالار اندیشه(دستشویی) عبور کنید .پس از طی ۲۰-۴۰ ثانیه راه دیگر به ساختمان یک طبقه ی راهنمایی می رسید!

ولی اگه بخوای برید ساختمون دبیرستان و پیش دانشگاهی باید برید طرف راست باغچه ی بزرگ . بعد از پیمودن حدود۲۰ تا یه بیشتر پله که به طور متناوب در مسیر پخش شدن می رسید به همون ساختمون دو طبقه ی دبیرستان خودمون.که کلاس ما اولی ها همراه به دفتر مدیر و معاونینو معلمین و.. در طبقه ی اولش واقع شده.در ضمن یه ساختمون کوچولو هم به نبم دستشویی جن زده( یه بار که بهاره رفته شیر آبش خود به خود باز و بسته شده!!!) وجود داره.

ولی اگه هدفتون هیچ کدوم از اینا نباشه و بخواید برید به ساختمان ۴ طبقه ی کارگاه ها و آز مایشگاه ها باید مستقیم از راه وسط باغچه ی بزرگ برید بالا.بعد از این که این مسیرو طی کردید و ۸-۷ تا پله هم رفتید بالا اون وقت می شه گفت که در طبقه ی دوم حضور دارید اول که وارد میشید طرف راستتون در اتاق ۱۵ کامپیوتر متصل به اینتر نت و طرف چپ در اتاق مشاورست. یه کم که برید جلوتر طرف راست در یه آبدار خونه و طرف چپ در اتاق کامپیوتر های غیر متصل به اینترنته. اگه بازم برید جلو تر  طرف راست پله هاییه که به طبقات بالا و پایین متصلند و طرف چپ نماز خونس . روبه رو هم آزمایش گاه شیمی و کتابخونه.

اگه از پله ها برید پایین می رسید به طبقه ی زیر زمین که اتاق ورزش و سالن اجتما عات و لابراتوار زبان وشوفاژ خونه و البته یه دستشویی متروک و پر از صندلی های کهنه توش قرار داره.

اگه از پله ها برید بالا وارد طبقه ی سوم میشید که دارای آزمایشگاه و فیزیک و آزمایشگاه زیست شناسی و کارگاه حرفه و یه سزی چیزای دیگه البته به اضا فه ی یه دستشویی غیر متروکه!

اگه بازم از یه سری پله ی دیگه برید بالا می رسید به نوک برج. همون جایی که  بهش می گن سالن امتحانات!!!!!از پنجره های نوک برج خیلی راحت می شه رفت روی پشت بام ولی وقتی راهنمایی بودیم بهمون گفتن نرید اونجا ما هم گوش کردیم و حتی حالا هم که خیلی راحت و بی دردسر میتونیم  بریم نمیریم.در ضمن یه اتاق همیشه در بسته هم اونجا هست که هیچ وقت نتونستیم کشفش کنیم ولی من شخصا اعلام می کنم که اونجا می تونه اتاق شکنجه باشه!!!!!!!!!

از توی این یکی ساختمون هم که بیاید بیرون اگه آدم با دقتی باشید یادتون میاد که موقع اومدن یه چیزی شبیه سالن ورزش دیدید که البته باید بگم که خودشه . یعنی همون سالن ورزش مشترک بین ما و حلی هاست که البته فکر کنم داره یه چیزایی شبیه بوی خیانت میاد و اونا تنهایی ازش استفاده می کنن. هر چند معلم ورزشمون میگه هنوز آماده نشده!ولی شما که می دونید یه معلم مر ض هم داشته باشه دروغ به این شاخداری نمی گه بنابر این میشه نتیجه گرفت که معلم ورزشمون راست می گه.

از جزئیات ساختمونای پسرا اطلاع ندارم و فقط می دونم که فضای باز ما خییییییلی بیشتر از فضای باز اوناس.

 راستی هیچ دقت کردید که اسم مدرسه ی ما باید از لحاظ تعدد دستشویی ها در کتاب رکورد های گینس ثبت بشه؟

نوشته شده توسط عطیه | موضوع: | لينک ثابت |

» کارنامه شنبه چهاردهم بهمن 1385 23:18
سلام

امروز بالا خره بعد از گذشت ۳ هفته از پایان امتحانا کارنامه هامون رو دادن.دادن کارنامه ی چند نفری هم که یکی دو تا نمره ی زیر ۱۵ داشتن موکول شد به فردا که پدر و مادراشون بیان.خیلی سخته آدم به مامان یا باباش بگه که بیاید مدرسه و کارناممو بگیرید . نه؟

هیچ می دونید که نمره های بچه های مدرسه ی ما از نمرات بقیه ی مدرسه ها پایین تره؟

این قضیه بیشتر از این که به سخت تر بودن درسامون مربوط باشه به خاطر اینه که اینجا معلما به کسی بیشتر از اونی که گرفته نمی دن و فقط شایدتوی سال سوم که معدلش سرنوشت سازه یه کمی دست و دل بازی کنن.

و اینطوریه که وقتی معدل دانش آموزای سطح شهر مقایسه می شه مال مدرسه ی ما از همه کمتره و اینطوری می شه که می گن اینجا به بچه ها فشار میارن و چیزایی بهشون می گن که خارج از توانشونه.در صورتی که اصلا این طوری نیست . اینجا نه از فشار خبریه و نه از سخت گیری های بی مورد. فقط هر کس به اندازه ی خودش نمره می گیره . که در واقع همین هم درسته. نه اینکه ....خودتون می دونید دیگه. نمره دادن های الکی.امتحانای آبکی .شیرین عسل بازی و...

نه واقعا به نظر شما این درسته که یه عده عین نقل و نبات نمره بگیرن و بعضی هم مثل ما که داشتن ۳ تا نمره ی زیر ۱۵ باعث اخراجمون می شه توی کارنامشون زیر ۱۵ داشته باشن و ....

خلاصه ببخشید که سرتونو درد آوردم . البته باید بگم که من شخصا نمره هام خیلی خوب شد و پایین ترین نمرم ۱۶/۲۵(پایانی زیست) بود.بین پایانی هام ۶ تا ۲۰ هم داشتم.

البته نمره اصلا مهم نیست. ما به خاطر خود علم درس می خونیم دیگه؟مگه نه؟

نه؟

 

 

نوشته شده توسط عطیه | موضوع: | لينک ثابت |

» یا حسین یکشنبه هشتم بهمن 1385 20:47

 یا حسین..... 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است    باز این چه نوحه وچه غزا وچه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین      بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو           کار جهان وخلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب            کاشوب در تمامی ذرات عالم است    

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست           این رستخیز عام که نامش محرم است  

در بارگاه قدس که جای ملال نیست          سر های قدسیان همه بر زانوی غم است

جن وملک بر آدمیان نوحه می کنند           گویا عزای اشرف اولاد آدم است          

خورشید آسمان وزمین نور مشرقین  

پرورده ی کنار رسول خدا حسین(ع) 

کشتی شکست خورده ز طوفان کربلا           در خاک وخون طپیده به میدان کربلا

گر چشم روزگار بر او زار می گریست          خون می گذشت از سر ایوان کربلا

 نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک           زان گل که شدشکفته به بستان کربلا

  در آب هم مضایقه کردند کوفیان          خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب می مکید          خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا      

زآن تشنگان هنوز به عیوق می رسد           فریاد العطش ز بیابان کربلا       

آه از دمی که لشکر اعدا نکرد شرم           کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آندم فلک بر آتش غیرت سپند شد

کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

 

این شعر حدود ۹۷ بیته . اگه تونستید همشو بخونبد . واقعا فیض می برید.

 

نوشته شده توسط عطیه

نوشته شده توسط عطیه | موضوع: | لينک ثابت |

» سگ خیس پنجشنبه چهاردهم دی 1385 20:10

سلام. من بهاره ام. می بینید که چند وقتیه ما آپ نمی کنیم. خوب دلیلش واضحه: امتحان

خوب بچه ها همه تریپ  خ .خ زدن.

البته من نه ها.

حالا می خوام آخرین شعری که گفتمو براتون بنویسم. امیدوارم خوشتون بیاد.

 

سگ خیس!!!

 

 

یک سگ خیس

توی جوب خیس

زیر برف خیس

خیس خیس خیس

این سگ خیس

 

یک سگ خیس

تکون می خوره

آب می پاشه به

عابرای خیس

زیر برف خیس

همه چیز شده

خیس خیس خیس

با این سگ خیس

 

یک سگ خیس

زیر برف خیس

تو هموای خیس

سردش شده

این سگ خیس

 

یک سگ خیس

توی جوب خیس

می پره بالا

آب جوب خیس

بازم می پاشه

به عابر خیس

لجنای خیس

می پاشه روی

لباسای خیس

آدمای خیس

خیس خیس خیس

این سگ خیس

 

یه گربه خیس

می دوه توی

خیابون خیس

خیس خیس خیس

با موهای خیس

این گربه خیس

 

سگ خیس ما

میره دنبال

گربه خیس

خیس خیس خیس

این گربه خیس

این سگ خیس

 

یه ماشین خیس

داره رد می شه

هوا سرد می شه

خیس خیس خیس

یه ماشین خیس

 

استخوان های

سگ خیس ما

خورد می شه زیر

چرخای خیس

ماشین خیس

خیس خیس خیس

کدوم سگ خیس؟

 

نوشته شده توسط بهاره | موضوع: | لينک ثابت |

 

Copyright © 2006-07 - Site bus: بهاره